ایلیاایلیا، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 15 روز سن داره

ایلیا

ایام زمستان

شنبه 7 آذر من و ایلیا دوباره رفتیم آتلیه.هفته قبلش ک با بابایی 3 تایی رفتیم آتلیه مادر و کودک و روز شنبه هم تو روبردم عکاسی عمه فایزه. توی مسیر عکاسی داشت خابت می برد.ب زور تو رو بیدار نگه داشتم.وقتی رسیدیم عکاسی  مسئولش گفت این بچه ک خابه کاش یه روز دیگه اونو می آوردین!گفتم بذارین موقع عکس بشه خودشو نشون میده. هر ژستی ک بهت میگفتن بهتر از خودشون انجام میدادی.همه متعجب بودن.آقای معین ک میگفت اینجوری کارم خیلی سخت شده چون بچه ها اینقد خوش ژست نیستن و اگه عکسشون ایراد داشته باشه میگیم خودش بلد نبود ژست بگیره یا حرف گوش نمی کرد.ولی واسه عکس ایلیا هیچ دلیلی نمی تونیم بیاریم. خلاصه حسابی آبرومون رو خریدی... 8 آذر هم آرتین...
10 دی 1392

4 دی 92

نمیدونم چرا هر دفعه ک میخام یه شیوه ی تربیتی واسه تو پیش بگیرم جلو تو کم میارم. مامان جون یه شکلات بهت داده بود و بهت گفتم به منم بده.خیلی اصرار کردم که بهم بدی ولی ندادی. منم گذاشتم شکلاتت رو بخوری ک بیام جلو تو شکلات بخورم و بهت ندم. روی مبل جلو تو نشستم و گفتم تو ک به من شکلات ندادی منم بهت نمیدم.تو هم باخونسردی گفتی من شکلات خوردم نمیخام خاله نیکا ک ازکار من ناراحت بود ک چرا بهت شکلات نمیدم شکلات خودش رو بهت داد ولی بازم قبول نکردی.حسابی ب غرورت برخورده بود. ...
5 دی 1392

تولد 3 سالگی ایلیا جون

پسرم تولد 3 سالگیت هم گذشت و 1 سال بزرگتر شدی.بهت تبریک میگم.نمی دونم توی این مدت چه قد کارهایی ک وظیفه ی مادری م بوده رو درست و به خوبی انجام دادم!ولی اینو بدون ک نهایت تلاشم رو کردم هرچند بعضی وقتا واقعا کم میارم.ب نظر من بزرگ کردن بچه توی دوره ی ما خیلی سخته.پدر و مادر مخصوصا مادر باید واسه بچه خاهر برادر همبازی دوست فامیل خلاصه همه چی باشه.اما ارزشش رو داره... شنبه 30 آذر یا همون شب یلدا تولدت بود.تولدت رو 5 شنبه شب گرفتیم چون شنبه من تاساعت 9 کلاس داشتم.البته آخرین جلسه بود و میخاستم از بچه ها امتحان فاینال بگیرم.روز تولدت گلو درد شدید داشتی و مجبور شدیم با بابایی تو رو ببریم دکتر.یه آمپول پنی سیلین هم زدی.این قد باهات حرف زده بودم و ...
4 دی 1392
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ایلیا می باشد